قالب وردپرس افزونه وردپرس

غزل شماره ۸۲۲

گه به دندان در عدن شکنی گه لب همچو لاله بگشایی گه رخ همچو ماه بنمایی هر گلی را که زینت چمن است دل ربایی عالم جان را زلف برهم زنی و توبهٔ ما پشت گرمی ز تیر غمزه از آنک قصهٔ جادوان رهزن را گر نسازی ز ناز با …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۱

ای دل اندر عشق غوغا چون کنی آنچه کل خلق نتوانست کرد دم مزن خون می‌خور و صفرا مکن تو همی خواهی که دانی سر عشق چون تو اندر عشق او پنهان شدی چون تبرا نیستت از خویشتن عشق را سرمایه‌ای باید شگرف چون تو را هر دم حجابی دیگر …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۰

گر نقاب از جمال باز کنی ور چنین زیر پرده بنشینی از همه کون بی نیاز شود جگرم خون گرفت از غم آن گرچه چون شمع سوختم ز غمت گفتیم ساز کار تو بکنم وعده دادی به وصل جان مرا بکشد ناز تو به جان عطار

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۹

خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است چیست این عجب و تفاخر به جهان ساکن باش پنج روزی همه کامی ز جهان حاصل گیر آن نه کام است که ناکام بجا بگذری جمع تو بار گنه باشد و دیوان سیاه چون …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۸

هر زمان لاف وفایی می زنی چون که جانی داری اندر مردگی بوالعجب مرغی که کس آگاه نیست ماهرویی و ازین رو ای پسر گفته‌ای کار تو را رایی زنم می‌زنم بر آتش عشق آب چشم بس‌که کردم آشنا در خون دل زخمه بر ابریشم عطار زن

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۷

خال مشکین بر گلستان می زنی بر بیاض برگ گل عمر مرا صید خواهی کرد دلها را به زلف زان دو لعل آتشین آبدار از لبت یک بوسه نتوان زد به تیر گفته‌ای ایمانت را راهی زنم در تو پیمان نیست صد عاشق بمرد دامن اندر خون زند عطار زانک

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۶

ای گشته نهان از همه از بس که عیانی گر من طلبم دولت وصلت نتوانم شد در سر کار تو همه مایهٔ عمرم یک چند در اندیشهٔ روی تو نشستم ای جان و جهان نیست به هر جان و جهان هیچ دل گفت که جانی و خرد گفت جهانی تبدیل …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۵

گفتم بخرم غمت به جانی مفروش چنان برآن که پیوست بنواز مرا که بی تو برخاست نی نی چو ربابم از غم تو ای دوست روا مدار دل را دستی بر نه اگر کنم سود یا نی سبکم بکن ز هستی چون شمع مرا ز عشق می‌سوز عطار چو بی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۴

ترسا بچه‌ای به دلستانی دوش آمد و تیز و تازه بنشست دانی که خوشی او چه سان بود در بسته میان خود به زنار در هر خم زلف دلفریبش آمد بنشست و پیر ما را القصه چو پیر روی او دید دردی ستد و درود دین کرد دردا که چنان …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۱۳

چارهٔ کار من آن زمان که توانی داد طلب کردم از تو داد ندادی گفته بدی من ندانم و نتوانم گر به سر زلف دل ز من بربودی دل چه بود خود که جان اگر طلبی تو ماه رخا پرده ز آفتاب برانداز جملهٔ آزادگان روی زمین را جملهٔ دل …

توضیحات بیشتر »