قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / مولانا (صفحه 4)

مولانا

بخش ۱۴۲ – رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

شیر و گرگ و روبهی بهر شکار تا به پشت همدگر بر صیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود این چنین شه را ز لشکر زحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست امر شاورهم پیمبر را رسید در ترازو جو …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۴۱ – کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

این حکایت بشنو از صاحب بیان بر تن و دست و کتفها بی‌گزند سوی دلاکی بشد قزوینیی گفت چه صورت زنم ای پهلوان طالعم شیرست نقش شیر زن گفت بر چه موضعت صورت زنم چونک او سوزن فرو بردن گرفت پهلوان در ناله آمد کای سنی گفت آخر شیر فرمودی …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۴۰ – وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی

گفت پیغامبر علی را کای علی لیک بر شیری مکن هم اعتماد اندر آ در سایهٔ آن عاقلی ظل او اندر زمین چون کوه قاف گر بگویم تا قیامت نعت او در بشر روپوش کردست آفتاب یا علی از جملهٔ طاعات راه هر کسی در طاعتی بگریختند تو برو در …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۹ – در صفت پیر و مطاوعت وی

ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر گرچه جسم نازکت را زور نیست گرچه مصباح و زجاجه گشته‌ای چون سر رشته به دست و کام تست بر نویس احوال پیر راه‌دان پیر تابستان و خلقان تیر ماه کرده‌ام بخت جوان را نام پیر او چنان پیرست کش آغاز نیست خود قوی‌تر …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۸ – قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو

چون خلیفه دید و احوالش شنید آن عرب را کرد از فاقه خلاص کین سبو پر زر به دست او دهید از ره خشک آمدست و از سفر چون به کشتی در نشست و دجله دید کای عجب لطف این شه وهاب را چون پذیرفت از من آن دریای جود …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۷ – حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان

آن یکی نحوی به کشتی در نشست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب باد کشتی را به گردابی فکند هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت کل عمرت ای نحوی فناست محو می‌باید نه نحو اینجا بدان آب دریا مرده را بر سر نهد چون …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۶ – سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

آن سبوی آب را در پیش داشت گفت این هدیه بدان سلطان برید آب شیرین و سبوی سبز و نو خنده می‌آمد نقیبان را از آن زانک لطف شاه خوب با خبر خوی شاهان در رعیت جا کند شه چو حوضی دان حشم چون لوله‌ها چونک آب جمله از حوضیست …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۵ – مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة

فازن بالحرة پی این شد مثل بنده سوی خواجه شد او ماند زار او بمانده دور از مطلوب خویش همچو صیادی که گیرد سایه‌ای سایهٔ مرغی گرفته مرد سخت کین مدمغ بر کی می‌خندد عجب ور تو گویی جزو پیوستهٔ کلست جز ز یک رو نیست پیوسته به کل چون …

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۴ – در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر و تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب بفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون

عاشقان کل نه عشاق جزو چونک جزوی عاشق جزوی شود ریش گاو و بندهٔ غیر آمد او نیست حاکم تا کند تیمار او ماند از کل آنک شد مشتاق جزو زود معشوقش بکل خود رود غرقه شد کف در ضعیفی در زد او کار خواجهٔ خود کند یا کار او

توضیحات بیشتر »

بخش ۱۳۳ – پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را

آن عرابی از بیابان بعید پس نقیبان پیش او باز آمدند حاجت او فهمشان شد بی مقال پس بدو گفتند یا وجه العرب گفت وجهم گر مرا وجهی دهید ای که در روتان نشان مهتری ای که یک دیدارتان دیدارها ای همه ینظر بنور الله شده تا زنید آن کیمیاهای …

توضیحات بیشتر »