قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار (صفحه 30)

عطار

غزل شماره ۵۶۲

ازین دریا که غرق اوست جانم بسی رفتم درین دریا و گفتم چون نیکو باز جستم سر دریا کسی کو روی این دریا بدید است ولیکن آنکه در دریاست غرقه چو چشمم نیست دریابین، چه مقصود چو نابینای مادرزاد، کشتی چو در دریا جنب می‌بایدم مرد کسی در آب حیوان …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۶۱

ز تو گر یک نظر آید به جانم مرا آن یک نفس جاوید نه بس اگر گویی سرت خواهم بریدن وگر گویی به لب جان خواهمت داد اگر خاکی شد و گردیت آورد که تا از اشک بنشانم من آن گرد کلاه چرخ بربایم اگر تو چو بی روی تو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۶۰

از در جان درآی تا جانم چون نماند از وجود من اثری در حضور چنان وجود شگرف کی بود کی که پیش شمع رخت آب چندان بریزم از دیده منم و نیم جان و چندان عشق جان از آن بر لب آمد است مرا بند بندم اگر فرو بندی همچو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۹

گر در سر عشق رفت جانم بی عشق اگر دمی برآرم تا دور فتاده‌ام من از تو طفلی که ز دایه دور ماند لب خشک ز شوق قطره‌ای شیر عمری چو قلم به سر دویدم چون روی تو شعله‌ای برآورد معلومم شد که هرچه عمری گفتی که مرا بدان و …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۸

چون نام تو بر زبان برانم بر نام تو در میان خشکی زین دریاها که پیش دارم از نام تو کشتیی بسازم کز قوت آن روش به یک دم رخش فلکی به زین درآرم اسب از سه صف زمان بتازم در هر قدمی ز راه سیلی وین ملک که گشت …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۷

از عشق در اندرون جانم بی روی کسی که کس ندید است از بس که نشان از بجستم گویند که صبر کن ولیکن جانا چو تو از جهان برونی زین مظلم جای خانهٔ دیو بی تو نفسی به هر دو عالم تا عشق تو در نوشت لوحم عطار به صبر …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۶

چو خود را پاک دامن می ندانم چرا اندر صف مردان نشینم بیا تا ترک خود گیرم که خود را دلی کز آرزوها گشت پر بت چو عیسی از یکی سوزن فروماند مرا جانان فروشد در غمت جان چنان در عشق تو سرگشته گشتم مرا هم کشتی و هم سوختی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۵

من این دانم که مویی می ندانم مرا مبشول مویی زانکه در عشق چنین رنگی که بر من سایه افکند چنانم در خم چوگان فگنده بسی بر بوی سر عشق رفتم بسی هر کار را روی است از ما به از تسلیم و صبر و درد و خلوت شدم در …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۴

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم از فرقت رویت ز دل پر شرر خویش روی تو که هرگز ز خیالم نشود دور گویی که مرا باز ندانی چو ببینی اشکم که همی از دم سردم چو جگر بست با پشت دوتا از غم روی تو چنانم زانگاه …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۵۵۳

کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمی‌دانم ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت چو من گم گشته‌ام از خود چه جویم باز جان و تن چگونه دم توانم زد درین دریای بی پایان برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد در آن خرمن که جان من …

توضیحات بیشتر »