قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار (صفحه 3)

عطار

غزل شماره ۸۳۲

هرچه هست اوست و هرچه اوست توی در حقیقت چو اوست جمله تو هیچ کی رسی در وصال خود هرگز زان خبر نیست از توی خودت تا وجود تو کل کل نشود نقطه‌ای از تو بر تو ظاهر گشت نقطهٔ تو اگر به دایره رفت ور درین نقطه باز ماندی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۱

چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی ز فراق چون منی را چه کشی به درد و خواری چه نکوییت فزاید که بد آید از تو بر من مکن ای صنم که گر من نفسی ز دل برآرم ز غم تو جان عطار اگر از جهان برآید

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۰

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم در دایرهٔ گردون گر در نگری در من چندان که درین دریا می‌جویم و می‌پویم از بس‌که به سرگشتم چون چرخ فلک بر سر در ره گذرت جانا با خاک شدم یکسان بر …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۹

به وادییی که درو گوی راه سر بینی ز هرچه می‌دهدت روزگار عمر بهست ز دولتی به چه نازی که تا که چشم زنی مساز قبهٔ زرین که تیز شمشیر است اگر سلوک کنی صد هزار قرن هنوز چو هر چه هست همه اصل خویش می‌جویند چو کل اصل جهان …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۸

تا در سر زلف تاب بینی گر آتش عشق بر فروزم گر پرده ز روی خود گشایی دل بر در انتظار یابی در مجلس عشق عاشقان را هین روی چو آفتاب بنمای در آیینه حبذا بخندی در آب نگر ببین جمالت خوابت نبرد شبی به سالی عطار به‌کل ز دل …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۷

نگر تا ای دل بیچاره چونی چگونه می‌کشی صد بحر آتش زمانی در تماشای خیالی اگر خواهی که باشی از بزرگان چرا باشی نه کافر نه مسلمان ز یک یک ذره سوی دوست راه است زبون عشق شو تا بر کشندت خود از رفعت ورای هر دو کونی دلا تو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۶

به سر زلف دلربای منی گر ببندد فلک به صد گرهم به بلای جهانت دارم دوست هر کست از گزاف می گوید این همه ترهات می‌دانم گر نمانم من ای صنم روزی جاودان پادشا شود عطار

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۵

در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرا از غم تو غنیم وز همه عالم درویش مکن ای دوست تکبر که برآرم روزی این همه کبر مکن حسن تو را نیست نظیر این دم از …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۴

هر شبم سرمست در کوی افکنی در خم چوگان خویشم هر زمان گر بریزم پیش رویت اشک زار چون همه تیری بیندازی تمام بوی گل اندر دماغ جان ما گر سخن گویم ز چین زلف تو ور کشد مویی دل از زلف تو سر هر شبی عطار را تا وقت …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۲۳

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی جان و دل خسته را ز آرزوی خویشتن گر به سر کوی خویش پردهٔ عشاق را گر بگشایی ز بند گوهر دریای عشق هر نفسی روی خویش باز بپوشی به زلف

توضیحات بیشتر »