قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار (صفحه 2)

عطار

غزل شماره ۸۴۲

منم و گوشه‌ای و سودایی هر زمانم به عالمی میلی مانده در انقلاب چون گردون ساکن گوشهٔ جهان ز جهان ای عجب گرچه مانده‌ام تنها رهزن من بسی شدند که من کارم اکنون ز دست من بگذشت نیست غرقه شدن درین دریا من سرگشته عمر خام طمع مانده امروز با …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۱

ای راه تو را دراز نایی این راه دراز سالکان را عاشق ز فنا چگونه ترسد چون از تو نماند هیچ بر جای ای دل بنشسته‌ای همه روز در لجهٔ بحر عشق جانت دری که به هر دو کون ارزد هرگز دیدی که هیچ سلطان هرگز دیدی که رند گلخن …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۰

گه به کرشمه دلم ز بر بربایی ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را چون تتق از آفتاب چهره کنی دور چون سر زلف تو سرکشی کند آغاز از سر کین زان سنان غمزه کنی تیز قصد کنی چون در آینه نگری تو بر طرفی می‌روی ز من که …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۹

زلف تیره بر رخ روشن نهی روی بنمایی چو ماه آسمان تا کی از زنجیر زلف تافته وقت نامد کز نمکدان لبت تا سر یک رشته یابم از تو باز گر مرا در دوستی تو ز چشم گفته بودی خون گری تا مهر عشق گر بگریم تر شود دامن مرا …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۸

آفتاب رویت ای سرو سهی نی خطا گفتم که می‌تابد بسی گرچه عالم پر جمال یوسف است چون بود کز بحر پر گوهر بسی باز گردیدند ازین بحر عجب قعر این دریا جزین دریا نیافت حلقه بر در می‌زنند و می‌روند جمله را جز عجز آنجا کار نیست می فرو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۷

جان به لب آورده‌ام تا از لبم جانی دهی از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه تو همی خواهی که هر تابی اندر زلف توست من چو گویی پا و سر گم کرده‌ام تا تو مرا من کیم مهمان تو، تو تنگ‌ها داری شکر من سگ کوی توام شیری …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۶

نگاری مست لایعقل چو ماهی سیه زلف و سیه چشم و سیه دل ز هر مویی که اندر زلف او بود درآمد پیش پیر ما به زانو فسردی همچو یخ از زهد کردن چو پیر ما بدید او را برآورد ز راه افتاد و روی آورد در کفر به تاریکی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۵

سرمست درآمد از سر کوی وز بی خوابی دو چشم مستش ترک فلکش به جان همی گفت فریاد کنان فلک که احسنت پیش لبش آب خضر شد خاک دل زار به های های بگریست یکدم بنشین که این دل مست جان می‌خواهد ز هر کسی وام عطار تویی و نیم …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۴

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی سایه‌ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است بوده‌ای همرنگ او از پیش و خواهی بد ز پس چون نداری ز اول و آخر خبر جز بیخودی رنگ دریا گیر چون شبنم ز خود بیخود شده چیست …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۳۳

ای لب گلگونت جام خسروی پهلوی خورشید مشک‌آلود کرد مردم چشمت بدان خردی که هست کی توان گفت از دهان تو سخن گاه همچون آفتابی از جمال من ندانم کافتابی یا مهی عاشقان را جامه می‌گردد قبا گفته بودی آنکه دل برد از تو کیست ور بگویم من که تو …

توضیحات بیشتر »