قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار (صفحه 10)

عطار

غزل شماره ۷۶۲

خطی از غالیه بر غالیه‌دان آوردی نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود تا به ماهت نرسد چشم بد هیچ کسی نیست از جانب من تا به تو یک موی میان هرکه او از سر کوی تو به مویی سر تافت گفتم از لعل لبت یک شکر آرم بر …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۶۱

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگز گر با تو خلق عالم آید برون به خصمی ور بر تو نیز بارد ذرات هر دو عالم گرچه میان دریا جاوید …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۶۰

درج یاقوت درفشان کردی شکری خواستم از لعل لبت گفتم این لحظه یافتم شکری وا گرفتی ز بیدلی شکری از سبک روحی تو این نسزد عشوه دادی مرا در اول کار آخر کار چون ز دست شدم ریختی تیر غمزه بر رویم چون دلم پیش خود هدف دیدی آن چه …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۹

گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی درمان عشق جانان هم درد اوست دایم گفتی به ره سپردن گردی برآرم از ره گرچه ز قوت دل چون کوه پایداری مردان مرد اینجا در پرده چون زنانند مردان هزار دریا خوردند و تشنه مردند گر سالها به پهلو می‌گردی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۸

ای آفتاب از ورق رویت آیتی هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال بر نیت خطت که دلم جای وقف دید از مشک خط خود جگرم سوختی ولیک آب حیات در ظلمات ظلالت است خورشید را که سلطنت سخت روشن است هر دم ز زلف تو شکنی دیگرم رسد چون …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۷

ای همه راحت روان، سرو روان کیستی اینت جمال دلبری مثل تو کس ندیده‌ام از لب همچو شکرت پر گهر است عالمی بی تو چو جان و دل توی سیر شدم ز جان و دل ای زده راه بر دلم نرگس نیم مست تو عطار از هوای خود سود و …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۶

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی برخاست …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۵

اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستی ز پی تو پاک‌بازان به جهان در اوفتادند ز تعجب و ز حیرت دل و جان به سر درآید همه خلق تا قیامت به تحیر اندر افتد عجب اینکه سر عشقت دو جهان چگونه پر شد چه عجب بود ز عطار اگر …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۴

عشق را گر سری پدیدستی نرسد هیچکس به درگه عشق یا اگر کس به پیشگه نرسد لیک عالم ز عشق موج زن است در دل ار نیستی تسلی عشق در بیابان عشق نعره‌زنان گاه چون خاک می‌فتادستی به یکی آه آتشین در راه در میان شراب‌خانهٔ عشق تا صبوح ابد …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۷۵۳

جانا دلم ببردی و جانم بسوختی اول به وصل خویش بسی وعده دادیم چون شمع نیم کشته و آورده جان به لب کس نیست کز خروش منش نیست آگهی جانم بسوخت بر من مسکین دلت نسوخت تا پادشا گشتی بر دیده و دلم گفتم که از غمان تو آهی برآورم …

توضیحات بیشتر »