قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار / غزل شماره ۸۵۱

غزل شماره ۸۵۱

چون روی بود بدان نکویی

رویی که ز شرم او درافتاد

چون در خور او نمی‌توان شد

خون می‌خور و پشت دست می‌خای

جانان به تو باز ننگرد راست

تو ره نبری تو تا تویی تو

چیزی که ازو خبر نداری

گر گویندت چه گم شد از تو

باری بنشین گزاف کم‌گوی

عطار کجا رسی به سلطان

درباره ی mokhtarnia

مطلب پیشنهادی

غزل شماره ۸۴۸

دلا در راه حق گیر آشنایی چو مست خنب وحدت گشتی ای دل در افتادی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *