قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / عطار / غزل شماره ۸۴۷

غزل شماره ۸۴۷

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی

زنار کمر کرده وز دیر برون جسته

چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم

آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست

امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی

از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت

رفتم به در دیرش خوردم ز می عشقش

عطار ز عشق او سرگشته و حیران شد

درباره ی mokhtarnia

مطلب پیشنهادی

غزل شماره ۸۴۹

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم امروز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *