قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / مولانا / بخش ۱۶۴ – خدو انداختن خصم در روی امیر الممنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست

بخش ۱۶۴ – خدو انداختن خصم در روی امیر الممنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست

از علی آموز اخلاص عمل

در غزا بر پهلوانی دست یافت

او خدو انداخت در روی علی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه

در زمان انداخت شمشیر آن علی

گشت حیران آن مبارز زین عمل

گفت بر من تیغ تیز افراشتی

آن چه دیدی بهتر از پیکار من

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست

آن چه دیدی که مرا زان عکس دید

آن چه دیدی برتر از کون و مکان

در شجاعت شیر ربانیستی

در مروت ابر موسیی بتیه

ابرها گندم دهد کان را بجهد

ابر موسی پر رحمت بر گشاد

از برای پخته‌خواران کرم

تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا

تا هم ایشان از خسیسی خاستند

امت احمد که هستید از کرام

چون ابیت عند ربی فاش شد

هیچ بی‌تاویل این را در پذیر

زانک تاویلست وا داد عطا

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست

خویش را تاویل کن نه اخبار را

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست

صانع بی آلت و بی جارحه

صد هزاران می چشاند هوش را

باز گو ای باز عرش خوش‌شکار

چشم تو ادراک غیب آموخته

آن یکی ماهی همی‌بیند عیان

وان یکی سه ماه می‌بیند بهم

چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز

سحر عین است این عجب لطف خفیست

عالم ار هجده هزارست و فزون

راز بگشا ای علی مرتضی

یا تو واگو آنچ عقلت یافتست

از تو بر من تافت چون داری نهان

لیک اگر در گفت آید قرص ماه

از غلط ایمن شوند و از ذهول

ماه بی گفتن چو باشد رهنما

چون تو بابی آن مدینهٔ علم را

باز باش ای باب بر جویای باب

باز باش ای باب رحمت تا ابد

هر هوا و ذره‌ای خود منظریست

تا بنگشاید دری را دیدبان

چون گشاده شد دری حیران شود

غافلی ناگه به ویران گنج یافت

تا ز درویشی نیابی تو گهر

سالها گر ظن دود با پای خویش

تا ببینی نایدت از غیب بو

شیر حق را دان مطهر از دغل

زود شمشیری بر آورد و شتافت

افتخار هر نبی و هر ولی

سجده آرد پیش او در سجده‌گاه

کرد او اندر غزااش کاهلی

وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل

از چه افکندی مرا بگذاشتی

تا شدی تو سست در اشکار من

تا چنان برقی نمود و باز جست

در دل و جان شعله‌ای آمد پدید

که به از جان بود و بخشیدیم جان

در مروت خود کی داند کیستی

کآمد از وی خوان و نان بی‌شبیه

پخته و شیرین کند مردم چو شهد

پخته و شیرین بی زحمت بداد

رحمتش افراخت در عالم علم

کم نشد یک روز زان اهل رجا

گندنا و تره و خس خواستند

تا قیامت هست باقی آن طعام

یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

تا در آید در گلو چون شهد و شیر

چونک بیند آن حقیقت را خطا

عقل کل مغزست و عقل جزو پوست

مغز را بد گوی نه گلزار را

شمه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای

آب علمت خاک ما را پاک کرد

زانک بی شمشیر کشتن کار اوست

واهب این هدیه‌های رابحه

که خبر نبود دو چشم و گوش را

تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشمهای حاضران بر دوخته

وان یکی تاریک می‌بیند جهان

این سه کس بنشسته یک موضع نعم

در تو آویزان و از من در گریز

بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست

هر نظر را نیست این هجده زبون

ای پس سؤ القضا حسن القضا

یا بگویم آنچ برمن تافتست

می‌فشانی نور چون مه بی زبان

شب روان را زودتر آرد به راه

بانگ مه غالب شود بر بانگ غول

چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

چون شعاعی آفتاب حلم را

تا رسد از تو قشور اندر لباب

بارگاه ما له کفوا احد

نا گشاده کی گود کانجا دریست

در درون هرگز نجنبد این گمان

مرغ اومید و طمع پران شود

سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت

کی گهر جویی ز درویشی دگر

نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش

غیر بینی هیچ می‌بینی بگو

درباره ی mokhtarnia

مطلب پیشنهادی

بخش ۱۶۹ – بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش

باز رو سوی علی و خونیش گفت دشمن را همی‌بینم به چشم زانک مرگم همچو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *