قالب وردپرس افزونه وردپرس

غزل شماره ۸۵۲

ای آفتاب رویت از غایت نکویی گر نیکویی رویت یک ذره رخ نماید یارب چه آفتابی کاندر دو کون هرگز چون از کمال غیرت بر جان کمین گشایی عطار در ره او از هر دو کون بگذر

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۵۱

چون روی بود بدان نکویی رویی که ز شرم او درافتاد چون در خور او نمی‌توان شد خون می‌خور و پشت دست می‌خای جانان به تو باز ننگرد راست تو ره نبری تو تا تویی تو چیزی که ازو خبر نداری گر گویندت چه گم شد از تو باری بنشین …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۵۰

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالت گهری عجب تر از تو نشنیدم و ندیدیم چو به پرده در نشینی چه بود که عاشقان را همه دل فرو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۹

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم امروز دگر هستم دردی کشم و مستم نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم دوش از غم فکر و دین یعنی که نه آن نه این ناگه ز درون جان در داد ندا جانان روزی دو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۸

دلا در راه حق گیر آشنایی چو مست خنب وحدت گشتی ای دل در افتادی به دریای حقیقت وگر نفس و هوا عقلت رباید وگر همچون که یوسف خود پسندی چو ابراهیم بت‌بشکن بیندیش تبرا کن دل از هستی چو عیسی شوی بر طور سینا همچو موسی برو عطار مسکین …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۷

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی زنار کمر کرده وز دیر برون جسته چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی از جان کنمت خدمت بی منت و بی علت رفتم به در …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۶

سر برهنه کرده‌ام به سودایی با چشم پر آب پای در آتش چون گوی بمانده در خم چوگان از صحبت اختران صورت‌بین هر روز ز تشنگی چو آتش هر سودایی که بیندم گوید گر بنشینم به نطق برخیزد چون یکجایم نشسته نگذارند زین واقعه‌ای که کس نشان ندهد

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۵

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم این چیست که می‌گویی وین چیست که می‌جویی با قالب جسمانی با ما نرود کاری رو خرقهٔ جسمت را در آب فنا می‌زن تا با تو تو …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۴

از غمت روز و شب به تنهایی عاشقان را ز بیخ و بن برکند عشق با نام و ننگ ناید راست عشق را سر برهنه باید کرد بس که خفتند عاشقان در خون تا ز ما ذره‌ای همی ماند در حجابیم ما ز هستی خویش هستی ما به پیش هستی …

توضیحات بیشتر »

غزل شماره ۸۴۳

ز عشقت سوختم ای جان کجایی نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی ز پیدایی خود پنهان بماندی هزاران درد دارم لیک بی تو چو تو حیران خود را دست گیری ز بس کز عشق تو در خون بگشتم بیا تا در غم خویشم ببینی ز شوق آفتاب …

توضیحات بیشتر »